وبلاگ آفتاب: مارتین اسکورسیزی، رابرت دنیرو، جودی فاستر و پل شریدر پنجاهمین سالگرد راننده تاکسی را در جشنواره ترایبکا 2026 گرامی داشتند.
به گزارش وبلاگ آفتاب به نقل از آسوشیتدپرس، مارتین اسکورسیزی کارگردان و رابرت دنیرو بازیگر فیلم «راننده تاکسی» در نمایش ویژه این فیلم در جشنواره ترایبکا به جودی فاستر و پل شریدر پیوستند تا پنجاهمین سالگرد ساخته شدن فیلم را جشن بگیرند.
فیلم «راننده تاکسی» مارتین اسکورسیزی امروز به همان اندازه که ۵۰ سال پیش اکران شد، مرتبط به زمان به نظر می آید و صف طولانی برای نمایش فیلم در سالگرد آن در جشنواره ترایبکا اساسا می تواند گواه قدرت ماندگاری این فیلم باشد.
اما چرا «راننده تاکسی» هنوز هم تا این حد ملموس است؟ در طول بحث قبل از نمایش فیلم، کامائو بل مجری جلسه، این سوال را از اسکورسیزی و همینطور از پل شریدر، فیلم نامه نویس فیلم و رابرت دنیرو و جودی فاستر، بازیگران فیلم، پرسید. پاسخ بیشتر از هر چیز به احساس جهانی تنهایی مربوط شد.
اسکورسیزی در صورتیکه تلاش می کرد در مقابل جمعیت حاضر در سالن به سوال مجری پاسخ دهد، چتیت به یاد آورد: من سال ۱۹۸۴ در پکن بودم. بچه ای از قزاقستان پیش من آمد و گفت عاشق فیلم «راننده تاکسی» است و پرسید: «با تنهایی چه کار می کنی؟»
اسکورسیزی با اشاره به احساسی که در سرتاسر جهان وجود دارد، افزود: مساله این است که نمی توانی متعهد شوی، نمی توانی ارتباط برقرار کنی. برای من، این مساله جهانی است و معتقدم این فیلم همیشه با خیلی از مردم، خصوصاً خیلی از جوانان، ارتباط برقرار می کند.
دنیرو هم در رابطه با اهمیت فیلم «راننده تاکسی» اظهار داشت که می تواند بفهمد چرا شخصیت اصلی فیلم، تراویس بیکل، یک کهنه سرباز جنگ ویتنام که هنگام رانندگی تاکسی به تنهایی در شب در خیابان های نیویورک گرفتار فروپاشی می شود، می تواند امروز هم تا این حد قوی و ملموس باشد.
دنیرو اظهار داشت: من درک می کنم که مردم تنها هستند، به ویژه پس از تمام گیری و ورود به دنیای خودشان، ورود به دنیاهایی که نباید وارد آنها شوند. من می توانم این را ببینم.
جودی فاستر هم نظرش چنین بود: زیبایی شخصیت تراویس بیکل این است که او ایده ای از معنایی را که می خواهد قسمتی از آن باشد، عرضه می کند، اما هیچ درک حقیقی از خود ندارد. او فقط به مخاطب اجازه می دهد تا شاهد سقوط، فروپاشی و تلاش او برای ارتباط باشد. او واقعا خودش را درک نمی کند و این جذابیت این ضدقهرمان است.
این تنهایی تلخ و خودویرانگرانه چیزی است که اسکورسیزی گفت از همان شروع در فیلم نامه شریدر وجود داشته است. این فیلم نامه نویس افزود: هر صفحه مانند تیغ بود. باید مراقب می بودی. اما اسکورسیزی که رمان های فئودور داستایوفسکی را خوانده بود، فوراً احساس کرد که بیکل را از آن داستان های روسی می شناسد و اظهار داشت: من می توانم این کار را انجام دهم. من این را می دانم. من او را درک می کنم.
اسکورسیزی که در مرکز شهر منهتن در خیابان الیزابت بزرگ شده بود، همیشه انرژی شوم نیویورک در دهه ۱۹۷۰ را تشخیص نمی داد. او با یادآوری زمانی که به علت اعتصاب در جمع آوری منظم زباله، تپه های غول پیکر زباله را امری عادی می دانست، اظهار داشت: «شهر، شهر بود.» اما در نگاهی بر گذشته، می تواند نفوذ آن انرژی تاریک را به درون فیلم حس کرد.
وی چنین به یاد آورد: می توانستی نوعی خشونت را در اطراف خود احساس کنی. واقعا آنرا در شب در همه جا حس می کردی و می توانستی آنرا به صورتی بچشی. این انرژی در تصویر نفوذ کرده بود. شهر واقعا درحال فروپاشی بود.
اسکورسیزی همینطور آن تنهایی را شبیه تصویر یک تاکسی زرد نمادین نیویورکی که شب ها از میان بخار عبور می کند، خواند و آنرا «طاق ناامیدی» نامید.
اسکورسیزی اظهار داشت: بقیه هم به همین راحتی این شخصیت را درک کردند، من حتی به یاد نمی آورم که در مورد شخصیت یا چیزی صحبت کرده باشم. ما تازه آغاز نموده بودیم و ما سه نفر، به صورتی می دانستیم مبحث چیست. نماهایی از من و باب وجود دارد که سر صحنه صحبت می نماییم، جایی که غذای یخ زده بود، نشسته ایم. ما بیشتر در رابطه با مسایل شخصی صحبت کردیم و حرف هایمان بسیار کم به بحث در مورد شخصیت مربوط می شود. در صورتیکه فیلم نهائی امکان دارد بررسی تاثیرگذاری از تنهایی مردان باشد، اما فیلمبرداری «راننده تاکسی» به هیچ عنوان این طور نبود.
فاستر در رابطه با فیلمبرداری اظهار داشت: حس جالبی داشت. مثل یک بازی بود و مهم اما با این وجود عجیب و غریب به نظر می رسید. اگر با دوستانتان کارگردانی کرده باشید و آثار هنری خلق کرده باشید، این حس را خواهید داشت که این جدی ترین کار روی زمین است، اما خُب نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم!
فاستر که در زمان فیلمبرداری «راننده تاکسی» تنها ۱۲ سال داشت، به یاد می آورد که اسکورسیزی هنگام ساخت اعضای مصنوعی غرق خون در قتل عام نهائی فیلم، می خندید.
این بازیگر اظهار داشت: وقتی صورت آن مرد منفجر می شود و در آن روزها با سیم پیانو پنج یا شش نفر در ۲ طرف ایستاده بودند و تلاش می کردند قطعات را در زمان مناسب جدا کنند، اسکورسیزی فقط فکر می کرد که چقدر خنده دار است.
فاستر در رابطه با ایفای نقش در مقابل دنیرو بعنوان یک کودک روسپی، از زمانی یاد کرد که مادرش او را به تماشای فیلم «خیابان های پایین شهر» برد و او بعنوان یک بازیگر کودک، فورا درخواست همکاری با اسکورسیزی را داد و نقشی کوچک در فیلم او «آلیس دیگر اینجا زندگی نمی کند» به دست آورد و اظهار داشت: فقط می خواستم قسمتی از این کار باشم، ازاین رو هر چیزی که اسکورسیزی به من پیشنهاد می داد، انجام می دادم.
فاستر سپس در مورد فیلم بعدی اسکورسیزی اظهار داشت: تلاش کردم در «نیویورک، نیویورک» درمیان سیاهی لشکرها باشم، اما نشد چون سنم زیر ۱۶ سال بود و اجازه نمی دادند شب ها جایی کار کنم.
در حین فیلمبرداری، دنیرو فاستر را زیر بال و پر خود گرفت، او را از هتلش برداشت و به یک رستوران برد تا پیش از فیلمبرداری صحنه ها را تمرین کند.
فاستر به یاد آورد: او مرا با بداهه پردازی آشنا کرد، کاری که قبلاً هیچگاه انجام نداده بودم. انگار یه لامپ توی سرم روشن شد و یادم است که خیلی خوشحال شدم. به هتل آمدم و به مامانم گفتم: «خدای من، فکر کنم می خواهم بازیگر شوم.» بازیگری من فقط گفتن کلماتی بود که مردم می نوشتند. نمی دانستم چیز بیشتری هم امکان دارد. دنیرو احتمالا در آن زمان متوجه این نشد، اما این فرصتی بود که زندگی ام را تغییر داد.
البته نمی توان تصور کرد که جایی صحبتی در رابطه با فیلم «راننده تاکسی» باشد و حرفی در مورد صحنه معروف «با من حرف می زنی؟» دنیرو نشود. وقتی مجری برنامه از دنیرو خواست که این جمله را از بر بگوید، شریدر گفت آن صحنه در فیلم نامه اصلی بود، اما جمله «با من حرف می زنی؟» در فیلم نامه اصلی نبود.
شریدر به حضار اظهار داشت: دنیرو در فیلم مثل بچه ای هشت ساله است که با تفنگش جلوی آینه ایستاده. من هیچگاه توضیح ندادم که دقیقا چه بگوید. فکر کردم این به بازیگر بستگی دارد.
وقتی از دنیرو پرسیده شد که این ایده از کجا آمده، او اظهار داشت: من این ایده را مطرح کردم.
اسکورسیزی با یادآوری فیلمبرداری آن صحنه در یکی از روزهای پایانی فیلمبرداری اظهار داشت: دنیرو گرفتار حالتی شبیه خلسه شده بود و یادم می آید که با هدفون روی زمین نشسته بودم و دنیرو آغاز به بازی با اسلحه کرد و بعد این حرف ها آغاز به بیرون آمدن کردند. پیت اسکوپا که دستیار کارگردان وی در نیویورک بود، داشت در را می کوبید و من مجبور شدم آنرا باز کنم. او اظهار داشت: «دو ساعت به اتمام رسید، باید این کار را انجام دهیم.» من گفتم: «خیلی خوب چند دقیقه دیگر به ما فرصت بده.»
و به نظر می آید باید خدا را شکر کرد که اسکورسیزی به کارش ادامه داد. در غیر این صورت، ما یک دیالوگ نمادین را که در پنجاه سال قبل همواره از آن نقل قول شده، نداشتیم!
بطور خلاصه، به گزارش وبلاگ آفتاب به نقل از آسوشیتدپرس، مارتین اسکورسیزی کارگردان و رابرت دنیرو بازیگر فیلم راننده تاکسی در نمایش ویژه این فیلم در جشنواره ترایبکا به جودی فاستر و پل شریدر پیوستند تا پنجاهمین سالگرد ساخته شدن فیلم را جشن بگیرند. فیلم راننده تاکسی مارتین اسکورسیزی امروز به همان اندازه که ۵۰ سال پیش اکران شد، مرتبط به زمان بنظر می رسد و صف طولانی برای نمایش فیلم در سالگرد آن در جشنواره ترایبکا اساسا می تواند گواه قدرت ماندگاری این فیلم باشد. اما چرا راننده تاکسی هنوز هم تا این حد ملموس است؟ اسکورسیزی با اشاره به احساسی که در سراسر جهان وجود دارد، اضافه کرد: مساله اینست که نمی توانی متعهد شوی، نمی توانی ارتباط برقرار کنی. اگر با دوستانتان کارگردانی کرده باشید و آثار هنری خلق کرده باشید، این حس را خواهید داشت که این جدی ترین کار روی زمین است، اما خُب نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم!فاستر که در زمان فیلمبرداری راننده تاکسی تنها ۱۲ سال داشت، به یاد می آورد که اسکورسیزی هنگام ساخت اعضاء مصنوعی غرق خون در قتل عام غایی فیلم، می خندید. این بازیگر گفت: وقتی صورت آن مرد منفجر می شود و در آن روزها با سیم پیانو پنج یا شش نفر در ۲ طرف ایستاده بودند و تلاش می کردند قطعات را در زمان مناسب جدا کنند، اسکورسیزی فقط فکر می کرد که چقدر خنده دار است. فاستر در ارتباط با ایفای نقش در مقابل دنیرو به عنوان یک کودک روسپی، از زمانی یاد کرد که مادرش او را به تماشای فیلم خیابان های پایین شهر برد و او به عنوان یک بازیگر کودک، فورا درخواست همکاری با اسکورسیزی را داد و نقشی کوچک در فیلم او آلیس دیگر اینجا زندگی نمی کند به دست آورد و گفت: فقط می خواستم قسمتی از این کار باشم، از این رو هر چیزی که اسکورسیزی به من پیشنهاد می داد، انجام می دادم. فاستر سپس در مورد فیلم بعدی اسکورسیزی گفت: تلاش کردم در نیویورک، نیویورک درمیان سیاهی لشکرها باشم، اما نشد چون سنم زیر ۱۶ سال بود و اجازه نمی دادند شب ها جایی کار کنم. در حین فیلمبرداری، دنیرو فاستر را زیر بال و پر خود گرفت، او را از هتلش برداشت و به یک رستوران برد تا قبل از فیلمبرداری صحنه ها را تمرین کند. فاستر به یاد آورد: او مرا با بداهه پردازی آشنا کرد، کاری که قبلاً هیچ وقت انجام نداده بودم.
منبع: aftablog.ir