بررسی شش قسمت ابتدایی سریال صفا با خانواده
وبلاگ آفتاب: سریال با وعده خلق یک کمدی خانوادگی روی آنتن رفت، در شش قسمت نخست نرمال سازی دزدی، مصرف مواد مخدر و بهره برداری نمایشی از جنگ و رنج غیرنظامیان را تصویر می کند.
سریال «صفا با خانواده» به کارگردانی منوچهر هادی، با وعده ی ارایه ی کمدی خانوادگی با رنگ وبوی اجتماعی از شبکه یک سیما پخش گردید. داستان قسمت اول در بستر یک گردهمایی خانوادگی برای خواستگاری یا نامزدی «مرجان» و «آقا صفا» می گذرد.
بزرگ ترین ضعف قسمت اول، منفعل بودن پیرنگ است. تقریبا تمام صحنه ها حول محور «انتظار» می چرخد: انتظار برای صفا، انتظار برای دایی، انتظار برای شروع مراسم. در درام نویسی کلاسیک، شخصیت ها باید با «خواسته ای فعال» پیش بروند و موانع سر راهشان قرار گیرد. اینجا شخصیت ها فقط واکنش گر هستند و هیچ کدام هدفی فراتر از «گذراندن وقت» ندارند. این انفعال سبب کندی ریتم و کاهش کشش دراماتیک می شود.
تکرار بجای توسعه در قسمت اول و دوم
دیالوگ هایی بارها و بدون تغییر در موقعیت تکرار می شوند. در کمدی موفق، تکرار باید به «توسعه» منجر شود: هر بار تکرار یک دیالوگ باید موقعیت را پیچیده تر یا خنده دارتر کند. اما اینجا تکرارها فقط زمان پرکن هستند و به خستگی مخاطب می انجامند.
قسمت اول در نوسان میان سه لحن متفاوت گرفتار است: کمدی اسلپ استیک (صحنه های فیزیکی و افتادن ها)، درام خانوادگی (نگرانی های مادر برای آینده ی دختر)، و نقد اجتماعی-سیاسی (اخبار، دلار، مهاجرت). این پرش های ناگهانی بدون پل های روایی مناسب، هویت ژانری اثر را مخدوش می کند. مخاطب نمی داند باید بخندد، همدلی کند یا تأمل اجتماعی داشته باشد.
همه کاراکترها فاقد عمق و انگیزه مستقل هستند. «مرجان» فقط یک عروس منتظر است، «امیرعلی» جوان شوخ طبع بدون هدف، و «صفا» بیشتر «تیپ» هستند تا «کاراکتر» و کارکردی در پیشبرد موقعیت های کمدی ندارند و از زندگی درونی و تضادهای شخصی بی بهره هستند.
صحنه ی سرقت کیف «دایی» و درگیری با دزدها، بدون هیچ زمینه چینی قبلی و بدون تأثیر معنادار بر ادامه ی داستان وارد می شود. این صحنه بیشتر شبیه یک «الحاقی» برای تنوع بخشیدن به فضای بسته ی خانه است تا بخشی ارگانیک از پیرنگ. بعد از این صحنه، داستان به روال قبل بازمی گردد و هیچ پیامد دراماتیکی از این اتفاق باقی نمی ماند.
گیر افتادن صفا در موقعیت فیزیکی عجیب، بااینکه لحظه ای کمدی خلق می کند، اما بعنوان پایان بندی قسمت اول، فاقد قدرت ایجاد تعلیق برای اپیزود بعد است. یک پایان بندی موفق در سریال های سریالی باید یا یک سؤال دراماتیک بزرگ بوجود آورد، یا شخصیت ها را در موقعیتی غیرقابل برگشت قرار دهد. اینجا پایان، بیشتر شبیه یک «جوک پایانی» است تا یک «گره افکنی داستانی».
زبان دیالوگ ها در مرز میان محاوره ی طبیعی و شعارزدگی در نوسان است. از یک سو، سعی شده از اصطلاحات روزمره و طنزهای کلامی استفاده شود، اما از طرف دیگر، برخی دیالوگ ها بیش از اندازه شعاری و جهت دار به نظر می رسند. همچنین، استفاده از لهجه ها یا تفاوت های زبانی شخصیت ها می توانست به غنای کمدی اثر بیفزاید، اما این پتانسیل هم مغفول مانده است.
قسمت سوم سریال «صفا با خانواده» به کارگردانی منوچهر هادی، در ادامه دو اپیزود پیشین، تلاش می کند که با تلفیق طنز موقعیت، نقد اجتماعی و درام خانوادگی، مخاطب را با لایه های پیچیده تری از روابط انسانی و چالش های اخلاقی مواجه کند. اما پرسش اساسی اینجاست؛ آیا این قسمت توانسته بر ضعف های ساختاری قسمت های پیشین غلبه کند یا در دام شعارزدگی و پراکندگی بیشتر گرفتار شده است؟ این نوشتار با واکاوی پیرنگ، شخصیت پردازی و دیالوگ نویسی، به ارزیابی نقاط قوت و ضعف این اپیزود می پردازد.
سریال «صفا با خانواده» با ادعای تولید طنز خانوادگی و با تأکید بر چهره های شناخته شده ی کمدی تلویزیون ایران، در حالی منتشر گردید که وعده ی لبخند و همذات پنداری می داد؛ اما آن چه در شش قسمت نخست این مجموعه نمودار شد، نه کمدی، که سقوط تدریجی یک اثر نمایشی به گنداب بی مسئولیتی اخلاقی، نرمال سازی جرم، و بازی با دردهای واقعی جامعه بود.
این سریال با چرخشی ناگهانی و برنامه ریزی نشده، دزدی را «غنیمت جنگی» می خواند، مصرف تریاک را با نام مستعار «شکلات تلخ» به شوخی عادی بدل می کند و شهادت غیرنظامیان در حملات اسراییل را به پس زمینه ای بی احساس برای کشمکش های پیش پاافتاده ی خانوادگی تقلیل می دهد.
با استناد به دیالوگ ها، سکانس ها و روند روایی قسمت های اول تا ششم، به بررسی سه محور اصلی می پردازیم: نرمال سازی دزدی، نمایش و شوخی با مصرف مواد مخدر، و استفاده ی ابزاری از جنگ و تلفات غیرنظامیان برای خنداندن مخاطب.
بخش نخست: نرمال سازی دزدی با نقاب وطن پرستی؛ وقتی جرم، «وظیفه ی ملی» می شود
یکی از خطرناک ترین الگوهای رفتاری که در «صفا با خانواده» نه فقط نقد نمی گردد، بلکه با سازوکارهای کمدی و دیالوگ های شعاری توجیه می گردد، مسئله ی دزدی است. صفا (احمد مهران فر) در طول قسمت های سوم تا ششم، بارها مبادرت به دزدی می کند، اشیاء و قطعات را برمی دارد و سپس با چرب زبانی و توسل به کلیشه های وطن پرستانه، عمل خودرا «غنیمت جنگی حلال»، «کمک به کشور» یا «اقدام برای نجات وطن» نام گذاری می کند.
در قسمت چهارم، او صراحتاً می گوید: «غنیمت جنگی حلاله»، و در گفتگو با نهادهای پلیسی وانمود می کند که تمام انگیزه اش «سربازی وطن» و «فدای خاک» بوده است. حتی در سکانسی دیگر، او با لحنی شبه قهرمانانه اعلام می کند: «من سرباز وطن هستم، جونم رو به وطن میدم»؛ در صورتیکه تمام این دیالوگ ها بعد از برداشتن غیرقانونی قطعات پهپادی، پنهان کاری، و سعی برای دریافت «مژدگانی» و پاداش مالی ایراد می شود.
این الگو تنها یک ضعف فیلمنامه نویسی نیست؛ یک انحراف اخلاقی آشکار است. سریال بجای نشان دادن دستاوردهای حقوقی، روانی و اجتماعی دزدی، آنرا در لفافه «فداکاری» و «هوشمندی» می پیچد.
معین، داماد تحصیل کرده خانواده، ابتدا به شدت مخالف است و می گوید: «دزدی دزدیه، نباید نون حروم ببری سر سفره»، اما بتدریج در چرخه توجیه های صفا گرفتار می شود و خودرا «شریک جرم» یا «همراه عملیات» می پندارد.
این فرآیندِ همذات پنداریِ تدریجی با مجرم، دقیقاً همان مکانیسمی است که روان شناسی رسانه ای از آن بعنوان «عادی سازی انحراف» یاد می کند. وقتی مخاطب می بیند که دزدی نه فقط مجازات نمی گردد، بلکه با تشویق نهادهای امنیتی، دریافت پاداش، و حتی مصاحبه ی تلویزیونی همراه می باشد، مرز میان قانون و جرم در ذهن او مخدوش می گردد.
نکته ی شوکه کننده تر اینست که سریال دزدی را به «اشتباه محاسباتی» یا «بی پولی» تقلیل می دهد. در دیالوگی صریح، صفا می گوید: «مجبورم بابا مجبورم… خرج زن و بچه رو نمی رسم… زندگی خرج داره». این جمله اگر در بستر یک درام رئالیستی و با هدف نشان دادن فقر ساختاری بیان می شد، جای تامل داشت؛ اما در کمدی که دزد را «قهرمان محل» معرفی می کند، به توجیهی خطرناک بدل می شود.
پیام پنهان سریال روشن است: اگر شرایط سخت بود، جرم قابل قبول است؛ اگر نیتت پاک باشد، قانون را می توان دور زد. این پیام، نه فقط با اصول حقوقی اسلام و قانون مجازات اسلامی در تضاد است، بلکه با هر مبنای اخلاقیِ پذیرفته شده ای در جامعه ی ایرانی ناسازگار است.
بخش دوم: تریاک، «شکلات تلخ» و کمدیِ بی مسئولیت
محور دوم که سریال با بی پروایی تمام آنرا دست مایه ی طنز کرده، مسئله ی مصرف مواد مخدر است. در قسمت های دوم و سوم، خانواده با قطعه ای کوچک مواجه می شود که در دیالوگ ها به صراحت «شکلات تلخ» نامیده می شود، اما باتوجه به توصیفات فیزیکی، عوارض جسمی، و واکنش های شخصیت ها، بطورکامل مشخص است که منظور تریاک یا مشتقات آن است. بجای برخورد جدی با این پدیده اجتماعی که سریال آنرا به یک معمای خنده دار مبدل می کند.
این سکانس ها نه فقط فاقد هرگونه بار آموزشی یا آگاهی بخش هستند، بلکه با کمال تأسف، مصرف مواد را به یک «ویژگی خانوادگی بی ضرر» تقلیل می دهند. بی بی، مادرزن خانواده، نه فقط بعنوان یک بیمار نیازمند درمان نشان داده نمی گردد، بلکه بعنوان یک «شخصیت بامزه» با عادت های عجیب به تصویر کشیده می شود. خانواده بجای پیگیری درمان، درگیر «پنهان کاری»، «توجیه پذیری»، و «جلوگیری از آبروریزی» است. دیالوگ هایی مانند «دکتر تجویز کرده»، «مال خودمه»، «نگذارید مهمونا بفهمن»، دقیقاً همان الگوی ذهنی است که در خانواده های درگیر اعتیاد دیده می شود و متاسفانه سریال بجای شکستن این چرخه، آنرا تقویت می کند.
این ایده که در دنیای واقعی می توانست به ردیابی قاچاق یا دفاع از اعتیاد تفسیر شود، در سریال به ابزاری برای «پیدا کردن مقصر» و «خندیدن به بی کفایتی یکدیگر» تبدیل می شود. وقتی بجای آگاهی بخشی درباره ی ی خطرات مواد مخدر، آنرا در قالب «شکلات تلخ» و «بازی با اثر دندان» به سوژه ی کمدی مبدل می کند، در عمل به قبح زدایی از اعتیاد کمک می نماید.
مخاطب نوجوان که هنوز درک درستی از پیچیدگی های وابستگی شیمیایی ندارد، این پیام را دریافت می کند که اعتیاد نه یک بیماری، که یک «عادت خانوادگی خنده دار» است. این دقیقاً نقطه ای است که طنز از مرز مسئولیت اجتماعی عبور کرده و به بازی با دردهای واقعی مردم بدل می گردد.
بخش سوم: جنگ، غیرنظامیان و خنده های بی جای تلویزیون
سومین و شاید شوکه کننده ترین محور انتقادی، نحوه ی بازنمایی جنگ و تلفات غیرنظامیان است. از قسمت چهارم به بعد، خبر حمله ی اسرائیل به ایران به شکل ناگهانی و بدون زمینه چینی دراماتیک وارد پیرنگ می شود. اخبار از «صدا مهیب شبانه»، «خسارت به مناطق مسکونی»، «شهادت ۲۰ تا ۳۰ نفر» و «ویرانی خانه ها» خبر می دهند. اما واکنش خانواده به این فاجعه انسانی چیست؟ نگرانی از قطعی برق، بحث درباره ی ی شارژ گوشی، کل کل بر سر کادوی تولد، و تلاش صفا برای دریافت «پاداش پهپادی».
در سکانسی کلیدی، یکی از شخصیت ها می پرسد: «جنگ شده؟»، و پاسخ می شنود: «آره، اسرائیل زده… کلی خونه و زندگی مردمو درب و داغون کرده». اما فورا بعد از این جمله، دوربین به سراغ دعوای خنده دار بر سر نحوه ی چیدن شیرینی، یا سعی برای پرواز هواپیمای کنترلی می رود.
این تضاد لحن، نه یک انتخاب هنری آگاهانه، که یک خطای فاحش در مدیریت روایی است. وقتی رسانه ی ملی کشته شدگان غیرنظامی را به پس زمینه ای برای شوخی های بی مزه مبدل می کند، در عمل به بی حسی اخلاقی دامن می زند. جنگ در این سریال نه یک تراژدی انسانی، که یک «بستر کمدی» برای نمایش حماقت شخصیت هاست.
نکته ی دردناک تر اینست که سریال حتی یک لحظه برای سوگواری، همدلی یا تأمل انسانی وقف نمی نماید. اخبار جنگ فقط زمانی اهمیت پیدا می کند که به «منفعت شخصی» گره بخورد: آیا پاداش می دهند؟ آیا اینترنت قطع می شود؟ آیا می توان از این فضا برای دریافت مژدگانی استفاده کرد؟ این نوع بازنمایی، نه فقط با شأن یک محصول ملی در تضاد است، بلکه با هر استاندارد اخلاقیِ جهانیِ تولید محتوا ناسازگار است.
در دنیای حرفه ای سینما و تلویزیون، وقتی جنگ یا فاجعه ی انسانی وارد پیرنگ می شود، نویسنده موظف است واکنش های درونی، ترس، اندوه و مسئولیت پذیری شخصیت ها را نشان دهد. اما «صفا با خانواده» تمام این لایه ها را حذف کرده و جنگ را به یک «بازی اداری» برای دریافت پاداش مبدل می کند. این نه فقط ضعف فیلمنامه نویسی است؛ یک خیانت به مخاطب است.
بخش چهارم: فروپاشی اخلاق روایی و مرگ مسئولیت اجتماعی رسانه
اگر سه محور پیشین را در کنار هم قرار دهیم، به یک الگوی واضح می رسیم، سریال «صفا با خانواده» نه در کمدی، که در بی مسئولیتی ساختاری گرفتار شده است. این مجموعه فاقد خط سیر مشخص، فاقد تحول شخصیتی، و فاقد هرگونه همبستگی اخلاقی است. صفا در یک سکانس «سرباز وطن» است، در سکانس بعدی دزد قطعات پهپادی، و در سکانس سوم درخواست کننده ی پاداش مالی. معین از یک داماد تحصیل کرده و اصول گرا به یک همراه مضطر دزدی تبدیل می شود. بی بی از یک مادر نگران به یک «شخصیت بامزه ی معتاد» تقلیل می یابد. هیچ کدام از این شخصیت ها رشد نمی کنند؛ آنها فقط در حلقه ای از تکرار، توجیه و فرار از مسئولیت گیر افتاده اند.
این فروپاشی روایی ریشه در یک بیماری بزرگ تر دارد: عجله برای خنداندن بدون توجه به هزینه ی اخلاقی آن. نویسندگان و کارگردان بجای آنکه طنز را از دل تضادهای انسانی، موقعیت های واقعی و نقد سازنده بیرون بکشند، به سراغ کوتاه ترین و خطرناک ترین راه رفته اند، بازی با جرم، اعتیاد و جنگ.
این روش شاید در کوتاه مدت خنده سطحی بوجود آورد، اما در بلند مدت اعتماد مخاطب را به طنز تلویزیونی نابود می کند. مخاطب ایرانی امروز بالاتر از هر زمان دیگری نیازمند آثاری است که بتواند هم بخنداند، هم فکر کند، هم دردهای جامعه را ببیند بدون آنکه آنها را مسخره کند. «صفا با خانواده» دقیقاً برعکس عمل می کند، دردها را می بیند، اما آنها را به بهانه ی خنده مبدل می کند.
از منظر رسانه ای، این سریال یک هشدار جدی برای نهادهای تولیدکننده و پخش کننده است. وقتی بدون نظارت محتوایی دقیق، اثری را پخش می کند که دزدی را توجیه می کند، اعتیاد را شوخی می پندارد، و کشته شدگان جنگ را به پس زمینه ی کمدی تقلیل می دهد، در عمل به قبح زدایی از ناهنجاری های اجتماعی کمک می نماید. مسئولیت اجتماعی رسانه فقط به تولید محتوا محدود نمی شود؛ به نظارت، بازخورد و اصلاح مسیر هم وابسته است. اگر این روند ادامه یابد، نه فقط آینده ی طنز تلویزیون ایران به خطر می افتد، بلکه شکاف بین رسانه ی ملی و مخاطب آگاه عمیق تر خواهد شد.
طنز یا تخریب؟ مرز باریکی که سریال از آن عبور کرده است
«صفا با خانواده» در شش قسمت نخست خود، نه فقط نتوانسته مخاطب را بخنداند، بلکه با نرمال سازی دزدی، شوخی با مصرف تریاک، و استفاده ی ابزاری از جنگ و تلفات غیرنظامیان، اعتماد اخلاقی مخاطب را خدشه دار کرده است. این سریال فاقد هرگونه خط سیر دراماتیک مشخص، فاقد تحول شخصیتی معنادار، و فاقد همبستگی لحن است. پیام پنهان آن روشن است: جرم اگر با نیت پاک باشد قابل قبول است، اعتیاد اگر پنهان شود خنده دار است، و جنگ اگر به پاداش مالی گره بخورد، فرصتی طلایی است. این پیام نه فقط با اصول حقوقی و اخلاقی جامعه ی ایرانی در تضاد است، بلکه با هر استاندارد حرفه ای تولید محتوای رسانه ای ناسازگار است.
اگر مقرر است این سریال الگویی برای طنزهای آینده باشد، بهتر است نویسندگان قلم را زمین بگذارند تا وقتی که یاد بگیرند کمدی واقعی از دل انصاف، مسئولیت پذیری و درک عمیق از رنج انسان بیرون می آید، نه از تمسخر آن. رسانه وظیفه دارد آینه ی صادق جامعه باشد، نه کارگاه تولید بی حسی اخلاقی. تا وقتی که دزدی «وظیفه»، اعتیاد «شکلات»، و کشته شدگان جنگ «بهانه ی خنده» نامیده شوند، هیچ کدام از ما حق نداریم ادعا نماییم که فرهنگ و رسانه ی این سرزمین در راه رشد است.
این مطلب آفتاب را می پسندید؟
(1)
(0)
تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات کابران آفتاب در مورد این مطلب