وبلاگ آفتاب

در منطقه خاکستری تصویر سینمایی از بنگاه های فاسد مالی و گردش پول های سیاه در اقتصاد جهانی

در منطقه خاکستری تصویر سینمایی از بنگاه های فاسد مالی و گردش پول های سیاه در اقتصاد جهانی

به گزارش وبلاگ آفتاب، فیلم با هوشمندی به این نکته اشاره می کند که چطور شرکت های به ظاهر قانونی هم در این شبکه درگیرند. شخصیت ریچل وایلد (ایزا گونزالس)، وکیل متخصص بازپس گیری بدهی و پولشویی، دقیقا در همین «منطقه خاکستری»



سرویس فرهنگ و هنر مشرق

- فیلم «در منطقه خاکستری» ساخته گای ریچی، درست همان گونه که عنوانش القا می کند، در محدوده ای میان خوب و بد قرار می گیرد. نه آن قدر موفق است که بتوان آنرا در زمره آثار قابل توجه کارنامه ریچی قرار داد و نه آن قدر ضعیف که تماشایش غیر ممکن باشد. فیلم در نهایت در همان «منطقه خاکستری» میان مایگی متوقف می شود؛ جایی که نشانه هایی از یک اثر بهتر بچشم میخورد، اما هیچ کدام به سر انجام نمی رسند.
نکته جالب اینجاست که خود فیلم هم به گونه ای خودآگاه به این مفهوم اشاره می کند. شخصیت ریچل وایلد با بازی ایزا گونزالس، واحد ویژه وصول بدهی خودرا با همین تعبیر توصیف می کند. گروهی که مأموریتش بازپس گیری بدهی های کلان از افراد خطرناک و بدسابقه است و برای رسیدن به هدف، از تلفیقی از روشهای قانونی و غیرقانونی بهره می برد.

فیلم («در منطقه خاکستری») را میتوان فراتر از یک اکشن هیجان انگیز معمولی دید؛ اثری که تلاش می کند تصویری تلخ و نسبتاً تیزبینانه از شبکه های پیچیده فساد اقتصادی جهانی، پول های سیاه و سازوکارهای مالی غیرشفاف عرضه نماید. از همین رو، ریچل فعالیت خود و همکارانش را در «منطقه خاکستری» تعریف می کند؛ فضایی مبهم که در آن مرز میان درست و نادرست، قانون و تخلف، یا اخلاق و منفعت چندان روشن نیست. تعبیری که شاید ناخواسته بهترین توصیف برای خود فیلم هم باشد؛ اثری که نه کاملا موفق است و نه کاملا شکست خورده و در نهایت در همان قلمرو میانی باقی می ماند.
فیلم («در منطقه خاکستری») را میتوان فراتر از یک اکشن هیجان انگیز معمولی دید؛ اثری که تلاش می کند تصویری تلخ و نسبتاً تیزبینانه از شبکه های پیچیده فساد اقتصادی جهانی، پول های سیاه و سازوکارهای مالی غیرشفاف عرضه نماید.
در این جهان، ثروت های کلان از مسیرهایی چون وام های مشکوک، پول شویی، دارایی های پنهان و عملیات فرامرزی جابه جا می شوند؛ سازوکاری که مرز میان اقتصاد رسمی و غیررسمی را عملا از میان برداشته است.

داستان حول یک وام یک میلیارد دلاری می چرخد که توسط مانی سالازار، یک خلافکار بی رحم با بازی کارلوس باردم، از شرکت مدیریت دارایی اسپنسر گلدستین سرقت شده است. این وام در ظاهر برای سرمایه گذاری تعریف شده، اما در واقع بخشی از چرخه بزرگ تری از پول های سیاه است که از مسیر قاچاق مواد مخدر، فساد سیاسی و شبکه های مالی برون مرزی تغذیه می شود.
در دنیای حقیقی هم نمونه های مشابه کم نیست. گزارش های نهادهایی مانند گروه ویژه اقدام مالی( FATF ) وسازمان شفافیت بین المللی و همینطور تحقیقات رسانه ای مختلف نشان میدهد سالانه حجم عظیمی از پول در مقیاس تریلیون دلاری بوسیله بهشت های مالیاتی و حساب های فراساحلی جابه جا و تطهیر می شود. کشورها و مناطقی مانند جزایر کایمن، سوئیس و برخی چارچوب های مالی برون مرزی در اسپانیا و آمریکای لاتین، بارها در این چرخه ها عنوان شده اند. در دنیای حقیقی هم نمونه های مشابه کم نیست. گزارش های نهادهایی مانند گروه ویژه اقدام مالی( FATF ) و سازمان شفافیت بین المللی(Transparency International) و همینطور تحقیقات رسانه ای مختلف نشان میدهد سالانه حجم عظیمی از پول در مقیاس تریلیون دلاری بوسیله بهشت های مالیاتی و حساب های فراساحلی جابه جا و تطهیر می شود. کشورها و مناطقی مانند جزایر کایمن، سوئیس و برخی چارچوب های مالی برون مرزی در اسپانیا و آمریکای لاتین، بارها در این چرخه ها عنوان شده اند.
فیلم با هوشمندی به این نکته اشاره می کند که چطور شرکتهای به ظاهر قانونی هم در این شبکه درگیرند. شخصیت ریچل وایلد (ایزا گونزالس)، وکیل متخصص بازپس گیری بدهی و پولشویی، دقیقاً در همین «منطقه خاکستری» فعالیت می کند، جایی که ابزارهای قانونی مانند دستورهای قضایی و مصادره دارایی ها، در کنار روشهای غیرقانونی نظیر جاسوسی، خرابکاری و عملیات پنهان به کار گرفته می شوند. این دوگانگی تا حد زیادی بازتاب واقعیتی است که در آن بازیگران حوزه مالی و امنیتی گاه از مرزهای روشن قانون عبور می کنند.
فیلم نشان میدهد فساد اقتصادی صرفا یک انحراف فردی نیست، بلکه ساختاری شبکه ای دارد. سالازار با تأکید بر نیروی مسلح خصوصی، نفوذ در چارچوب های محلی و همراهی واسطه های مالی پنهان، دارایی ها را در لایه های پیچیده ای از شرکتهای پوششی پنهان می کند؛ وضعیتی که شباهت هایی با الگوهای حقیقی پولشویی در پرونده های کلان مالی و سیاسی در نقاط مختلف جهان دارد.
در این میان، مرز میان «سرمایه دار قانونی» و «بازیگر جنایتکار» عملا محو می شود. هر دو طرف از ابزارهایی مشابه مانند رشوه، تهدید، هک و خشونت غیرمستقیم استفاده می نمایند. بابی شین (رزاموند پایک) هم در همین چارچوب، نماینده شرکتی است که در ظاهر قانونی عمل می کند، اما در عمل منطق سودمحور و بی رحمانه ای دارد و حتی حاضر است برای حفظ منافع خود، متحدانش را قربانی کند.

بالاخره، فیلم تصویری انتقادی از سازوکار سرمایه داری مالی جهانی عرضه می دهد؛ سیستمی که در آن ثروت و قدرت به گونه ای طراحی شده در دست گروههای خاص متمرکز می شود. در این ساختار، وام های کلان با نرخ های سنگین اعطا می شوند و در صورت نکول، شبکه ای از بازیگران پنهان وارد عمل می شوند با دریافت کارمزدهای بالا، منابع را بازگردانند.
پول سیاه در این چرخه نه فقط از جرم مستقیم، بلکه از فرار مالیاتی، فساد سیاسی و بهره کشی از منابع طبیعی تغذیه می شود. فیلم با روایت ریچل وایلد و توضیح او درباره ی فشار بر بدهکاران قدرتمند، تصویری از جهانی ارائه می کند که در آن وکلا، مزدوران و لابی گرها در سایه فعالیت می نمایند و مرز اخلاق و قانون بتدریج رنگ می بازد.
فیلم در لوکیشن هایی مانند اسپانیا، جزایر قناری و عربستان سعودی فیلم برداری شده است؛ مکان هایی که خود به صورتی نماد هاب های حقیقی پول شویی و انباشت ثروت های پنهان به شمار می آیند. عملیات سید (هنری کویل) و برانکو (جیک جیلنهال) ـ شامل کارگذاری باگ ها، خرابکاری و استخراج اطلاعات ـ یادآور عملیات های حقیقی اطلاعاتی ضد شبکه های مالی مجرمانه است.
با این حال، ریچی این فضا را رمانتیزه نمی کند؛ بلکه نشان میدهد این بازیها همواره قربانی دارند (از جمله مرگ براکستون) و اخلاق در همین «منطقه خاکستری» بتدریج رنگ می بازد. بالاخره، فیلم این ایده را پیش می کشد که فساد اقتصادی چرخه ای پایان ناپذیر است: حتی با برگشت پول، ساختار زیربنایی همچنان بدون تغییر باقی می ماند. این لایه عمیق تر، فیلم را از یک اثر صرفا سرقتی فراتر برده و آنرا به صورتی نقد اجتماعی تبدیل میکند، هرچند همچنان در چارچوب سرگرم کننده و پرریتمِ امضای گای ریچی.

مرور آثار سالهای اخیر گای ریچی نشان میدهد که او تا حد زیادی از سینمایی که با آن به شهرت رسید فاصله گرفته است. فیلمساز بریتانیایی که نامش با آثار جنایی پرانرژی و شخصیت های خلافکار خوش زبان گره خورده بود، در سالهای اخیر بیشتر به سوی تولید اکشن های ماجراجویانه و پروژه های بزرگ استودیویی رفته است.
دیگر کمتر خبری از جهان فیلم هایی مانند «قفل، انبار و دو بشکه باروت» و «قاپ زنی» است؛ آثاری که با شخصیت های به یادماندنی، دیالوگ های تند و پرریتم و فضای خاص خیابان های لندن شناخته می شدند. جای آن فیلمها را مجموعه ای از اکشن های استاندارد و سرگرم کننده گرفته که هرچند گاهی تماشایی اند، اما کمتر نشانی از امضای شخصی و خلاقیت گذشته ریچی در آنها دیده می شود.
کارنامه اخیر او طیفی از آثار قابل قبول تا فیلم های کم رمق را دربر می گیرد. بعنوان مثال، «عملیات فورچن: فریب جنگی» باآنکه اثری کاملا موفق نیست، اما حداقل سرگرم کننده و خوش ساخت از کار درآمده است. در مقابل، «چشمه جوانی» برای خیلی از منتقدان و مخاطبان یکی از ضعیف ترین آثار متأخر او به حساب می آید.
در میان این حجم از تولیدات سالانه، شاید تنها «خشم مردانه» باشد که توانسته تا حدی یادآور توانایی های حقیقی ریچی در خلق تعلیق، کنترل ریتم و شخصیت پردازی باشد. فیلمی که برعکس خیلی از آثار اخیر او، از هویت مشخصی برخوردار می باشد و نشان میدهد این کارگردان هنوز هم در صورت تمرکز بر ایده ای منسجم، توانایی ساخت فیلمی فراتر از یک اکشن مصرفی را دارد.
در مجموع، به نظر می آید گای ریچی در سالهای اخیر بالاتر از هر چیز در چارچوب فیلم های میان بودجه ای عملکرد بهتری داشته است؛ آثاری که معمولا با هزینه ای در حدود ۵۰ تا ۶۰ میلیون دلار ساخته می شوند و برای استودیوها از نظر اقتصادی توجیه پذیرترند، به ویژه زمانی که چند بازیگر شناخته شده و پرفروش هم به پروژه اضافه شوند.
در چنین قالبی، ریچی فرصت بیشتری برای حفظ ریتم تند، شوخی های موقعیتی و طراحی صحنه های اکشن قابل قبول پیدا می کند، بدون آن که زیر فشار سنگین تولیدات عظیم هالیوودی قرار بگیرد. این موضوع سبب شده تعدادی از آثار وی در این مقیاس، نسبت به پروژه های پرهزینه تر، منسجم تر و قابل تحمل تر به نظر برسند.

یکی از دلایلی که جلب توجه فیلم «در منطقه خاکستری» ر کنجکاوی نسبت به حضور بازیگران اصلی است، حتی اگر نتیجه نهائی چندان درخشان از کار درنیامده باشد.
به نظر می رسد ریچی از معدود فیلمسازانی است که به خوبی می داند چطور از «هنری کویل» استفاده کند؛ بازیگری که هرچند هیچگاه در نقش سوپرمن در دنیای سینمایی زک اسنایدر به موفقیت کامل و ماندگار نرسید، اما در همکاری با ریچی توانسته وجه جذاب تری از حضور سینمایی خودرا نشان دهد. او قبل تر در آثاری مانند «مردی از یو. ان. سی. ال. ای.» (۲۰۱۵) و «وزارت جنگ ناجوانمردانه» (۲۰۲۴) هم از همین ترکیب کاریزما، فیزیک بدنی و خونسردی خاص کویل به خوبی بهره برده بود. در «در منطقه خاکستری» هم این بازیگر در حد قابل قبولی ظاهر می شود، هرچند نقش، ظرفیت چندانی برای بروز توانایی های متفاوت او فراهم نمی کند.
در سوی دیگر، جیک جیلنهال همچون بازیگرانی است که با فیلم هایی مانند «زودیاک» (۲۰۰۷) و «شبگرد» (۲۰۱۴) توانایی خودرا بعنوان یکی از جدی ترین و دقیق ترین بازیگران نسل خود ثابت کرده است. با این وجود، در سالهای اخیر او هم بیشتر به سوی پروژه های اکشن و تجاری رفته و تنها گاهی در آثاری متفاوت و خلاقانه مانند «اوکجا» (۲۰۱۷) و «برادران سیسترز» (۲۰۱۸) فرصت نمایش ظرفیتهای حقیقی خودرا پیدا کرده است.
با این همه، در «در منطقه خاکستری» هیچ یک از این دو بازیگر مجال چندانی برای درخشش ندارند. شخصیت پردازی ها سطحی است و رابطه ها بیشتر در حد ایده باقی می مانند. آنها ناچارند دیالوگ هایی را اجرا کنند که گاه نه عمق خاصی دارند و نه طنزشان بطور کامل کار می کند؛ مجموعه ای از متلک پرانی ها و شوخی های سبک که مقرر است حال وهوای صمیمی و طنازانه بوجود آورد، اما در عمل چندان به یادماندنی از کار درنمی آید.
در چنین فضایی، قدرت ستاره ای و جذابیت ذاتی بازیگران است که تا حدی بار فیلم را به دوش می کشد. با این وجود، حتی این جذابیت هم نمی تواند مانع از این حس گردد که هر دو بازیگر در حالت «خلبان خودکار» ظاهر شده اند؛ بدون آن که درگیری عمیق یا چالشی جدی در برخورد با نقش هایشان داشته باشند.
داستان پیچیده و چندلایه ریچی با روایت خارج از قاب ریچل وایلد آغاز می شود؛ شخصیتی که کسب و کار خودرا توضیح می دهد، وصول بدهی برای مدیران بزرگ دارایی و سرمایه. تیم او که اعضایش با لحنی صمیمی او را «مامان» یا «مام» صدا می زنند، تلفیقی از وکلا، متخصصان امنیت سایبری و نیروهای عملیاتی آموزش دیده است؛ همچون سید با بازی هنری کویل و برانکو با بازی جیک جیلنهال که با لهجه ای گاه ناپایدار و نامطمئن صحبت می کند.
آخرین مأموریت سید و برانکو همراه مامان بازپس گیری یک میلیارد دلار از یک رئیس تبهکار به نام سالازار (کارلوس باردم) است؛ پولی که او از یک شرکت سرمایه گذاری مستقر در نیویورک، اسپنسر گلدستین، قرض گرفته است. تیم ریچل توسط مدیری مشکوک به نام بابی شین (رزاموند پایک) استخدام می شود؛ زنی که با بی احتیاطی این سرمایه را در اختیار یک مجرم بین المللی قرار داده و حالا برای جمع کردن ماجرا به سراغ این گروه آمده است. بابی قبل تر فرد دیگری را برای وصول بدهی فرستاده بود، اما وی در نهایت کشته شد.
سالازار برای صیانت از خود در مقابل هر نوع فشار و زور، جزیره ای کامل در اختیار دارد؛ جزیره ای مجهز به ارتش خصوصی و پلیس فاسد. با این وجود، رویکرد ریچل قرار نیست مبتنی بر زور مستقیم باشد، بلکه بر یک برنامه ریزی حساب شده و استراتژیک تکیه دارد.
ساختار «در منطقه خاکستری» شبیه نسخه ای اکشن از فیلم های مجموعه «یاران اوشن» است؛ بطوریکه بخش عمده فیلم صرف طراحی نقشه ها، هماهنگی عملیات و آماده سازی های دقیق می شود. تیم ریچل سیستم حمل و نقل خصوصی و پروژه های عمرانی سالازار را هدف قرار می دهد، دفاتر او را شنود می کند و از مسیرهای حقوقی بین المللی هم برای تحت فشار گذاشتن وکیلش (فیشر استیونز) بهره می گیرد.
در همین حین، اعضای وفادار تیم در جزیره سالازار انواع تله های تاکتیکی را برای مواجهه نهائی کار می گذارند و مسیرهای فرار مختلفی را با استفاده از موتورسیکلت های آفرود، جایروکوپترها و حتی یک آمبولانس آزمایش می کنند.

ریچی این مقدمات را با میان نویس های توضیحی زردرنگ و تدوین پرشتاب مارتین والش همراه می کند. درست زمانی که مخاطب با خود فکر می کند آیا این حجم از مقدمه چینی به نتیجه ای خواهد رسید یا نه، پرده پایانی به تعقیب وگریزی طولانی تبدیل می شود که مملو از تیراندازی های بی وقفه و انفجارهای پی در پی است؛ در حالیکه شخصیت ها همچنان شوخی ها و متلک هایی ردوبدل می کنند که اغلب چندان اثرگذار نیستند.
بدتر از آن، ریچی هیچگاه شخصیت ها را به اندازه ای عمیق نمی سازد که مرگ اعضای تیم ریچل برای مخاطب اهمیت احساسی حقیقی پیدا کند.
«در منطقه خاکستری» با مدت زمان ۹۷ دقیقه ای خود، هم در بخش برنامه ریزی و هم در بخش اجرای عملیات، طولانی تر از چیزی چنین پیداست که باید باشد. مونتاژهای سریع آماده سازی بعد از حدود بیست دقیقه تکراری و خسته کننده می شوند و رگبار بی وقفه گلوله ها در آخر فیلم هم بتدریج یکنواخت و فرساینده است.
کویل و جیلنهال در نقش دو هم سنگر عملکردی قابل قبول دارند، در حالیکه ایزا گونزالس ـ که در دو فیلم قبلی ریچی هم حضور داشته ـ عملا چیزی فراتر از حفظ چهره ای مسلط و کنترل گر عرضه نمی دهد. هیچ یک از رخدادهای روی پرده عمق چندانی ندارند و شخصیت ها بیشتر شبیه تیپ هایی هستند که نه گذشته ای مشخص دارند و نه زندگی درونی قابل لمس.
در نهایت، فیلم را میتوان نوعی سرگرمی سبک و بی دغدغه دانست؛ اثری که حداقل به اندازه «چشمه جوانی» آزاردهنده و ضعیف نیست، اما با این حال از آن دست فیلم هایی است که احتمالا بمحض پایان تیتراژ، خیلی زود از ذهن تماشاگر پاک می شود.
به طور خلاصه نه آن قدر موفق است که بتوان آن را در زمره آثار قابل توجه کارنامه ریچی قرار داد و نه آن قدر ضعیف که تماشایش ناممکن باشد. این مساله سبب شده برخی از آثار وی در این مقیاس، نسبت به پروژه های پرهزینه تر، منسجم تر و قابل تحمل تر به نظر برسند.

یکی از دلایلی که جلب توجه فیلم در منطقه خاکستری ر کنجکاوی نسبت به حضور بازیگران اصلی است، حتی اگر نتیجه نهایی چندان درخشان از کار درنیامده باشد.
به نظر می رسد ریچی از معدود فیلمسازانی است که به خوبی می داند چه طور از هنری کویل استفاده کند؛ بازیگری که هرچند هیچ گاه در نقش سوپرمن در دنیای سینمایی زک اسنایدر به موفقیت کامل و ماندگار نرسید، اما در همکاری با ریچی توانسته وجه جذاب تری از حضور سینمایی خودرا نشان دهد. (۲۰۱۵) و وزارت جنگ ناجوانمردانه (۲۰۲۴) هم از همین ترکیب کاریزما، فیزیک بدنی و خونسردی خاص کویل به خوبی بهره برده بود.


منبع:

1405/03/29
12:40:13
5.0 / 5
7
تگهای خبر: آموزش , اطلاعات , اقتصاد , بازی
این مطلب آفتاب را می پسندید؟
(1)
(0)

تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات کابران آفتاب در مورد این مطلب
لطفا شما هم نظر دهید
= ۴ بعلاوه ۵
دوستان وبلاگ آفتاب
پربیننده ترین ها

پربحث ترین ها

جدیدترین ها

Aftablog

وبلاگ آفتاب

سایت ساز آفتاب : با آفتاب، وبلاگ و سایت رویایی ات را به سادگی و قدرت بساز، دنیایت را روشن کن


aftablog.ir - مالکیت معنوی سایت وبلاگ آفتاب متعلق به مالکین آن می باشد