وبلاگ آفتاب

بازگشت به دهه ۵۰ با کارگردانی خسته و فیلمنامه ای بدون نقطه عطف

بازگشت به دهه ۵۰ با کارگردانی خسته و فیلمنامه ای بدون نقطه عطف

به گزارش وبلاگ آفتاب، هیچ اتفاق کوبنده ای رخ نمی دهد و هیچ گره ی جدیدی باز نمی گردد. اگر این روند در دو سه قسمت آینده ادامه یابد و نقطه عطفی شکل نگیرد، سریال بشدت حوصله سربر خواهد شد و مخاطب را از دست می دهد.



سرویس فرهنگ و هنر مشرق

- سریال «کلاغ» به کارگردانی محمدحسین مهدویان، بازگشتی به دهه ۵۰ و فضاهای قبل از انقلاب است. اما قسمت اول این اثر، به جای ارایه یک آغاز کوبنده، همان لطمه های ساختاری سریال های پیشین این کارگردان (مانند زخم کاری) را با خود بهمراه دارد. از کارگردانی خسته و متکی به دیالوگ گرفته تا فضاسازی سطحی و فقدان یک نقطه عطف دراماتیک، همگی دست به دست هم داده اند تا مخاطب در انتها قسمت اول، انگیزه چندانی برای دنبال کردن قسمت بعدی نداشته باشد.

کارگردانی؛ دوربینی که فقط «ضبط» می کند



بزرگ ترین و مشهودترین مشکل «کلاغ» در همان دقایق ابتدایی خویش را نشان می دهد، غیبت حسِ حضور کارگردان. ما با نوعی کارگردانی «خسته» و تنبل مواجهیم که در آن، دوربین فقط ابزاری برای ضبط دیالوگ هاست. در بخش اول، نه حرکت معناداری از دوربین دیده می شود، نه کات های ضرب دار و بامعنا، و نه میزانسن یا دکوپاژ خاصی.

اکثر نماها با لنزهای تله و در قاب های مدیوم یا کلوزآپ ثبت شده اند. این رویکرد سبب شده تا صحنه ها بدون عمق و پویایی باشند. به عنوان نمونه، در سکانس کلیدی و پرتنش بازجویی گونه ی پدرزن (محسن قصابیان) از جلال (هادی حجازی فر)، دوربین فقط با کات های ساده و تکراری بین دو بازیگر جابه جا می شود. هیچ فشار بصری، هیچ تغییر اندازه ی نما و هیچ استفاده ی هوشمندانه ای از موسیقی یا حرکت دوربین وجود ندارد تا استرس و موضع بالا به پایینِ پدرزن را به مخاطب منتقل کند. بنابراین، این سکانس که می توانست «شاه سکانس» قسمت اول و پایه ای برای ادامه ی داستان باشد، بطورکامل خنثی و بی اثر از آب درمی آید.

فضاسازی؛ ویترینی از اکسسوری به جای خلق اتمسفر



سریال برای القای حس دهه ۵۰، تمام بار خویش را بر دوش اکسسوری ها انداخته است: لباس ها، کبریت های قدیمی، ماشین های کلاسیک و... اما مشکل اینجاست که اگر این اشیاء را از قاب حذف کنید، سریال هیچ هویت زمانی مشخصی ندارد. کارگردان به جای «ساختن» فضا از راه تصویر و نور، به نمایش اشیاء بسنده کرده است. در مقایسه، سریالی مانند «تاسیان» در همین بازه ی زمانی، موفق تر عمل کرده و توانسته بود اتمسفر آن دوران را نه فقط با اشیاء، بلکه با حس و حال صحنه ها بازسازی کند. در «کلاغ»، به علت غلبه ی نماهای بسته و داخلی، این فضاسازی خیلی شکننده و مصنوعی بنظر می رسد.

فیلم نامه؛ بدون نقطه عطف



نقطه ی ضعف قسمت اول، کوشش برای معرفی شخصیت محور «جلال» است. استفاده از نریشن (گفتار متن) به درونی کردن کشمکش های این مأمور امنیتی ناراضی و زندگی عاشقانه ی پنهانی اش کمک نکرده است. سریال به درستی نشان نمی دهد که جلال در خانه ی بزرگش احساس تنهایی می کند و با همسرش (مینا وحید) فاصله دارد، در صورتیکه با معشوقه اش (سایه) صمیمی است.

فیلم نامه در یک نقطه ی حیاتی شکست می خورد، فقدان نقطه عطف. یک قسمت اول ۵۸ دقیقه ای باید در دقایق پایانی خود، نیروی محرکه ای دراماتیک بوجود آورد تا مخاطب برای قسمت بعد تشنه بماند. اما ۵ دقیقه ی پایانی «کلاغ» تنها به یک مکالمه ی معمولی و بدون اوج ختم می شود. هیچ اتفاق کوبنده ای رخ نمی دهد و هیچ گره ی جدیدی باز نمی گردد. اگر این روند در دو سه قسمت آینده ادامه یابد و نقطه عطفی شکل نگیرد، سریال بشدت حوصله سربر خواهد شد و مخاطب را از دست می دهد.

بازیگری و صداگذاری؛ تکرار و ناهماهنگی



هادی حجازی فر، همان الگوی همیشگی خویش را تکرار می کند و هیچ لایه ی جدید یا متفاوتی از بازیگری اش در این نقش به نمایش نمی گذارد. مهران غفوریان، با عنایت به عملکرد ضعیف و پایین تر از استاندارد وی در «زخم کاری»، حضورش در این سریال نیز با بدبینی نگریسته می شود. محسن قصابیان، بااینکه اهتمام در تغییر لحن و صداسازی برای نقش یک رییس ساواک داشته، اما این صدا و لحن برای خیلی از مخاطبان مصنوعی بنظر می رسد و یادآور ادای پیرمردها در تئاترهای کمدی است.

صداگذاری یکی از آزاردهنده ترین مشکلات فنی قسمت اول، نوسان شدید سطح صداست. صدای نریشن و مونولوگ های درونی جلال آن قدر پایین است که مخاطب مجبور می شود صدای تلویزیون را زیاد کند، اما بمحض قطع نریشن و آغاز دیالوگ های عادی، صدا ناگهان بلند و آزاردهنده می شود. این عدم تعادل در میکس صدا، تجربه ی تماشای اثر را مختل می کند.

در مجموع، «کلاغ» حسی کلیشه ای «دهه فجری» را منتقل می کند؛ آثاری که لزوماً بد نیستند، اما فرمول شده، سفارشی و بدون شور و اشتیاق شخصیِ سازنده هستند. وقتی کارگردانی اثری را با اعتقاد قلبی و دلی می سازد (مانند «ماجرای نیمروز»)، این باور در تک تک فریم های اثر موج می زند. اما در «کلاغ»، بنظر می رسد مهدویان یا به این پروژه اعتقادی ندارد و یا آنرا فقط بعنوان یک کار سفارشی پیش می برد و اهتمام دارد با ترفندهایی، آنرا دلی جلوه دهد. کیفیت غائی اثر، بزودی این حقیقت را برای مخاطب آشکار خواهدنمود.

قسمت اول «کلاغ» نه افتضاح است و نه درخشان؛ بلکه اثری میانه رو، تکراری و بدون هیجان ضروری جهت آغاز یک سریال موفق است. این سریال حداکثر ۲ تا ۳ قسمت فرصت دارد تا با تشکیل یک نقطه عطف دراماتیک قوی، مسیر خویش را اصلاح نماید. در غیر این صورت، به علت کارگردانی ایستا و فیلمنامه ی بدون کشش، به سرعت در بین انبوه سریال های شبکه نمایش خانگی گم می شود.

حرف آخر اینکه در قسمت اول، نه حرکت معناداری از دوربین دیده می شود، نه کات های ضرب دار و بامعنا، و نه میزانسن یا دکوپاژ خاصی.
اغلب نماها با لنزهای تله و در قاب های مدیوم یا کلوزآپ ثبت شده اند. بنابراین، این سکانس که می توانست شاه سکانس قسمت اول و پایه ای برای ادامه ی داستان باشد، بطورکامل خنثی و بی اثر از آب درمی آید.

سریال برای القای حس دهه ۵۰، تمام بار خود را بر دوش اکسسوری ها انداخته است: لباس ها، کبریت های قدیمی، ماشین های کلاسیک و... اما در کلاغ، به نظر می آید مهدویان یا به این پروژه اعتقادی ندارد و یا آن را فقط به عنوان یک کار سفارشی پیش می برد و اهتمام دارد با ترفندهایی، آن را دلی جلوه دهد.


منبع:

1405/03/19
09:56:42
5.0 / 5
4
تگهای خبر: بازی , پروژه , دوربین , سرویس
این مطلب آفتاب را می پسندید؟
(1)
(0)

تازه ترین مطالب مرتبط
نظرات کابران آفتاب در مورد این مطلب
لطفا شما هم نظر دهید
= ۴ بعلاوه ۵
دوستان وبلاگ آفتاب
پربیننده ترین ها

پربحث ترین ها

جدیدترین ها

Aftablog

وبلاگ آفتاب

سایت ساز آفتاب : با آفتاب، وبلاگ و سایت رویایی ات را به سادگی و قدرت بساز، دنیایت را روشن کن


aftablog.ir - مالکیت معنوی سایت وبلاگ آفتاب متعلق به مالکین آن می باشد